
I`ll note you in my book of memory
Not Mars his sword nor wars`s quick fire shall burn the living record of your memory
Praising what is lost, makes the remembrance dear
Yet hath my night of life some memory my wasting lamps some fading glimmer left 







چمدانها و آدمها 2 3 پشت من اما زير بار اين محال 4 5 چمدانهايي كه مي بريم 6 
1
چمدانها روي آب مي روند
از رودها مي گذرند
از درياها مي گذرند
از اقيانوس ها مي گذرند
چمدانها روي آب مي روند
مثل آدمهايي كه بي پا خوابهايشان را طي مي كنند
تا در سرزمين هاي ديگري بيدار شوند.
هميشه در اتاقي واحد گشوده مي شوند:
جايي كه كليد دوستي
قفل تنهايي را
پيدا مي كند.
انگشتهايت بوي دستگيره ي چمداني مي دهد
كه پيش از رسيدن به خانه ام
در آب انداخته اي.
بودا چمداني نداشت.
نه سبك
نه سنگين.
از سالها پيش
شكسته است.
در چمداني مي گنجيم
اما نه زير سقفِ يك خانه.
شايد براي همين است كه كسي ما را هميشه با خودش
به شهرهايي غريب مي بَرَد.
چمدانهايي كه مي بريم
گم مي شوند
مثل راهها كه در آدمها
و مثل آدمها
كه در خوابها.
گم مي شوند
چرا كه خوابها را در بسترها جا گذاشته ايم.
مردي كه چنين پرشتاب سفر مي رود
هيچگاه به شهر زنده گان باز نخواهد گشت
با اين چمدان پر از ارواح.
رو دو مونتو اي كاش هميشه از زير پنجره اش 
خيابانِ فوندويي كه از پنير مايع و شراب سفيد و فلفل است
و دونالد كبابهاي عثماني و قليان،
من گمشده ام؟
نه، خانه محبوبم در طبقه ي سوم همين ساختمانِ قديمي ست
صداي گوشخراشِ استريواَش را مي شنويد كه آهنگي از گاسپريانِ ارمني مي خواند؟
(نوش نوش ليني آنوش)
وقتي كه من نيستم يا با خودش حرف مي زند
و يا داستانهايِ عاشقانه مان را براي در و همسايه ها تعريف مي كند.
كاش هميشه از زير پنجره اش
زن شاعره اي بگذرد كه شراب خوشمزه اي از اسپانيا در بغل دارد و نانِ باگت فرانسوي
زني كه موهاي سياهش كوتاهتر از آنند كه با باد قيچي شوند
و دستهايش درازتر از آنكه بتوانند از آنسويِ خرابه هاي پشتِ خورشيد بازگردند.
شعرهاي زميني ام مورچه وار عبور كنند.
فوندو=يك نوع خوراك كه مخلوطي از چند پنير مايع و شراب سفيد است.
همه چيز هست و چيزي كم. مادرم از خريد خسته ست من بيدار مي مانم. آرام محبوب مي خوابد من 
درهاي رو در رو گشوده اند
محبوب مي خوابد
و پرهاي سفيدش را به كورانِ ساعت پنج مي سپارد
من در انتظار ظهوري نيستم
و پس:
آرامش ...
و پدرم ديگر ترانه اي از گلپا نمي خواند.
ناديا با اينكه كوچك است، مي داند
كه "امروز" بيهوده با تاب و درخت و كارتون و توپ
به سراغش نيامده ست،
ناديا مي خندد
و پستانكي در دهان عروسكش مي گذارد.
كسي مي گويد:
ديدني ها را بچش
ميدان ها، حلقه ها، مردن ها، و گِردي تمامي نافها
همه بويي دارند
كه قهوه ي فردا صحبت را شيرين تر خواهد كرد.
و پرهاي سفيدش را به كورانِ ساعت پنج مي سپارد.
تا بستن درهاي رو در رو
بيدار مي مانم.
از تو مي خواهم دعا كن 
قرص بايد خورد
و آب زيادي رويش (الكل نه! چون كس خلت مي كند)
آرام آرام
عجله نمي كنم
همه اش مال من است
و اصلاً غلط مي كند كسي كه بخواهد خوابهاي شيميايي ام را بدزدد.
جايم را همين جا پهن كني
پايينِ پايِ خدايي كه مجاناً پتوي پشمي اش را به چهار درجه زير صفر مي بخشد
از تو مي خواهم
جايم را همين جا پهن كني
و دعا كني تا روزي كه اين قوطيِ پُر در دستم است
حالم بهتر شود.
حالم بهتر شود.

(سخنراني در پشت تريبون آزاد زمان)
خاطرات من از خاطرات شما ماندگارترند
خاطرات من خاطرات يخ در بهشت و آب زرشك و جوشانده و خاكشيرند
خاطرات من مي توانند چون لايه اي لزج از روغن نباتي قو
بر جداره هاي مغزتان آرام آرام جمع گشته و بخشكند
خاطرات من مي توانند در پادگان انديشه هاي حقير شما
چون سربازان كوك شده اي كه سلاح بر شانه و فشنگ بر كمر بسته اند،
روز و شب، روز و شب، روز و شب،
رژه روند و رژه روند و رژه روند.
خاطرات من مي توانند دانگ دانگ بي امان چكمه هاشان را در گوشهاي بي خاصيت شما دفن كنند.
بله، خاطرات من آسان به دست نيامده اند
من خاطراتم را دزدانه از صندوق بيت المال ماجرا و تجربه و حادثه كِش نرفته ام،
من خاطراتم را از مريخ با ماهواره و از مونيخ با طياره آورده ام
من خاطراتم را هرگز از هيچ احدي قرض نگرفته ام.
خاطرات من از شير مادر حلالترند.
چرا كه هميشه خمس و زكات و كفاره ساليانه شان را پرداخته ام
خاطرات من به اندازه روح يك كودك نوپا معصومند،
خاطرات من هرگز به هيچ بانوي دم بختي نگاه چپ نكرده اند.
خاطرات من از خاطرات شما جهاني ترند،
خاطرات من در سيسموني نخستين نوزاد دايناسور حضور دشته اند
و در جشن تولد اولين ربات قرن، ترانه "هَپي برث دِي" را سروده و كف زده اند.
خاطرات من چون كوهنوردي چالاك از كوه قاف بالا رفته اند
و چون اسكي بازي ماهر بر پيست هاي ژنو سريده اند.
خاطرات من از من در تمامي امامزاده ها و دربارها، خزينه ها و سوناها، گاري ها و بنزها،
و سياه بازي ها و پارتي ها عكس گرفته اند،
خاطرات من همه رنگي اند،
خاطرات من هرگز تدوين نگشته اند ....
بله، خاطرات من از خاطرات شما مرغوبترند،
خاطرات من در اولين رديف تمامي ويترين هاي خوش حافظه قرار دارند؛
خاطرات من هيچگاه به حراج نمي روند،
خاطرات من هميشه شيك پوشند،
خاطرات من هميشه عصرها در پياده روهاي بالاترين جاي شهر، موقرانه قدم مي زنند.
بله! خاطرات من از خاطرات شما نابترند!
خاطرات من را هيچكس نداشته است
خاطرات من را هيچكس نخواهد داشت
خاطرات من آنقدر بكرند
كه دست هيچ نامحرمي هرگز به آنها نخورده ست.
بله، خاطرات من از حافظ، رندتر
از گاندي، متعالي تر
از زرتشت، نيك تر،
و از بودا، كامل ترند.
مژده!مژده!
اكنون كتاب خاطرات من را مي توانيد از تمامي كتابفروشي هاي متعهد و نامتعهد تهيه كرده و
بخوانيد،
پشيمان نخواهيد شد.
كتاب من را به دوستان و بستگان و آشنايان فراموشكارتان هديه دهيد!
كتاب من را بر سفره هاي هفت سين سالهاي بي خاطره تان بگذاريد!
كتاب من را در انبارهاي ذهن خود براي نسلهاي آتي احتكار كنيد!
خاطرات من ديگر هرگز تكرار نخواهند گشت!
خاطرات من را به ياد بسپاريد ....
(خواهش مي كنم!!!!!!!!!!!)
ناديا! 
فكر مي كنم پدرم نبض خدا را مي شمرد
فكر مي كنم پدرم در امواج منظم ماهواره اي،
به خواب گوينده اي مي رود كه هر شب رأس ساعت ده
مي خواهد با استكاني از چاي ليپتون و دوحبه قند بلژيكي انقلاب كند.
فكر مي كنم پدرم نمي بيند
چگونه ناديا لباسهاي تنگش را بر تن لخت عروسكها تحميل كرده ست
و يا من كه شاعري كورم، چگونه
با عصايي از نخ، ردِ خيس باران را گرفته ام
و بر فلسِ خيابانهاي ليزي كه از تور پاره اين شهر بيرون پريده اند،
سّر خورده و مي گويم:
"باز هم به خير گذشت!"
من كه شاعري كورم...
و مي ترسم وقتي پلكهايم را در ته دريا باز كنم،
دانه دانه مرواريدهايي كه در خوابم جمع شده بودند، بيرون بريزند
و آنوقت مجبور شوم كه به جاي دو حفره خالي صورتم
دو پوست شكسته ي صدف بگذارم
و در ايستگاه كوسه ها
بر آخرين برگ سفرنامه ام كه بوي خون گرفته ست
بنويسم:
"يك قرباني نيستم، يك قرباني نيستم، يك قرابني نيستم"...
من شاعري كورم و هنوز به خانه نرسيده ام:
دنيا مادر تاريكي ست ...
وقتي كه محبوب روزنامه مي خواند و باد وقتي كه محبوب را دعوت مي كنم محبوب و من، محبوب اينجاست. 
در من اولين خداي را جاي بده
محو و نزديك ...
حروف سربي شبهايش را به گردن كاغذي يك شاعر مي آويزد
يكباره
تمامي طنابهاي دار اين دنيا شاعرانه مي شوند.
به گيلاسي از ودكا
وقتي كه محبوب مي ريزد
عرقش را
برهنه نمي شود
برهنه مي بينمش چرا كه مي شناسم
شهرش را
و كوههايي كه احاطه اش خواهد كرد.
(همسايه رواني بالا نعره مي زند و از سايه مرد سياهپوشي فرار مي كند)
وقتي كه محبوب مي ريزد
خاكستر سيگارش را
مژه هايم مي سوزند و چشمهايم هنوز بازند
و تمامي گره ها كور،
تا وقتي دوباره از هم باز شويم:
خدا
ابدي گشته است.
پدر اين نامه براي انفجار مويرگهايي ست كه زير قلاب كمربند پدربزرگ اين نامه براي همه ي برفهايي ست كه بر انگشتهاي پاي تو نشستند شير خواهم داد براي امروز 
اين نامه به سختي اداي خداحافظي با همه ي بادكنك هايي ست كه نخ هاي كوتاهشان
از بازي گيج دو دست من پريدند
و در جايي به نام آسمان
نصيب فرشته هاي باد شدند.
در بوي تيز الكل و منقلهاي سوخته ي ترياك
مثل ديوارهايي كه زلزله مي بينند
ترك خوردند
و خونآبه وار در خاك حل شدند.
و چكمه هاي پاره ات را
در زير لحاف سفيدشان پناهگاه موقتي دادند
براي همه ي برفهايي كه روزي رنگ بچه گي تو را داشتند
آن بي گناهي دور
كه مثل رداي نامرئي رسولان بر تنت نشسته بود
رداي نامرئي رسولاني كه بر تنت
رفته رفته لباس كهنه ي سربازي شد كه دشمن مي خواست
كه دشمن مي ساخت
كه دشمن مي كُشت
براي همه ي برفهايي كه در ميدان بزرگ جنگ
آب شدند
و نتوانستند آتش خندقهاي قلب تو را
خاموش كنند.
و بزرگ خواهم كرد
كه بخشيده ام.
چگونه بگويم از كجا باز آمده ام؟ - چرا كاسه اي به دهانش نبردم؟ گفت: بدان! وقتي كه مولا نفس آخرش را كشيد 
چگونه بگويم وقتي كه مولا نفس آخرش را كشيد
شمسي نبود كه كاسه اي به دهانش ببرد
با آن همه چرخه، چرخه،
چرخه هاي در افتادن و افتادن ...
چگونه مي شنيدم آنچه نگفته بود؟
كسي كه خدا را در خواب ديده باشد
ديگر به بيداري نخواهد برخاست ...
چشمهايش باز ماندند
هميشه در آب.
ژرالدين دخترم: 

اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه
سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه
اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک
نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .
من از توخيلي دورم، خيلي دور.اما چشمانم کور باد ،اگر يک
لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز
هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه
پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که
گويي در اين سکوت شبانگاهي ، آهنگ قدمهايت را مي شنوم
و در اين ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت
ايراني است که اسير خان تاتار شده است.
شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .
اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که
برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد، در گوشه اي
بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار .
من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي
بچه بودي، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم .
قصه زيباي خفته در جنگل ،قصه اژدهاي بيدار در صحرا،
خواب که به چشمان پيرم مي آمد، طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو
من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين، رويا.
روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه،
فرشته اي مي ديدم به روي آسمان، که مي رقصيد و مي شنيدم
تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟
اين دختر همان دلقک پيره . اسمش يادته؟ چارلي " .
آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت
تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ، و تو در
جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ، و بيشتر از آن،
صداي کف زدنهاي تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد.
برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ،
و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ، که با شکم
گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي
ازاينان بودم ژرالدين ، و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي
کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ، به خواب ميرفتي،
و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت
را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين
بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ تو مرا نمي شناسي ژرالدين .
در آن شبهاي دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را
هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است:
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز
مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .
اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام .
من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج
آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند،
اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند،احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد.
داستان من به کار تو نمي آيد ، از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام
من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را
خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .ژرالدين
در دنيايي که تو زندگي مي کني ، تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ، آن
تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن
راننده تاکسي را که تورا به منزل مي رساند ، بپرس ، حال زنش
را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش
نداشت ، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به
نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ، فقط اين نوع
خرجهاي تو را، بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي
ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و
دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ."
تو يکي از آنها هستي دخترم ، نه بيشتر؛ هنر پيش از آنکه دو بال
دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند . و وقتي
به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص
خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي
خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوب مي شناسم ،
از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است .
در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ،
چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ي
نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد.
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که در
خانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک
کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهي زيست .
اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه
يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي
بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ،
با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک
فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."
جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهي ،
همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آن است که ازنيروي
فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم، من زماني
درازمدتي در سيرک زيسته ام، و هميشه و هر لحظه، بخاطر
بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند،
نگران بوده ام، اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر
روي زمين استوار، بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ،
سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان
تو را فريب دهد .آن شب، اين الماس ، ريسمان نا استوار تو
خواهد بود ، و سقوط تو حتمي است . شايد روزي ، چهره زيباي
شاهزاده اي تو را گول زند، آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و
بند بازان ناشي ، هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و
خوشبختانه ، اين الماس بر گردن همه مي درخشد .
اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ،
به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را
بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از
من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند.
به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و
پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در
اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را
به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي
خنده دار مي زنم . اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد
که روح عريانش را دوست مي داري.
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال
دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد...
نويسنده:فرج الله صبا


مادرم سكوت مي كند مادرم سكوت مي كند مادرم سكوت مي كند : 
مادرم سكوت مي كند
مادرم مي داند كه من رواني ام
مادرم مي داند كه من شيشه هاي خانه ام را شكسته ام
كه مبل هاي راحتي ام را آتش كشيده ام
كه خوابهاي قديمي ام را فروخته ام
كه مردان گذشته ام را مثل حضرت مسيح
در انظار شهروندان ناصره تصليب كرده ام
كه درياها و كوهها و جنگل هاي كاغذي ام را
مثل رنگين كماني تزئيني
به تيركهاي لق آسمان آويخته ام.
مادرم مي داند كه من رواني ام
و روي پلهاي نامرئي راه مي روم
و از ارتفاع هاي خيالي فرو مي افتم
و با ارواح مرده ي دمشق مشاعره مي كنم
مادرم مي داند كه من رواني ام
و قرصهايم را
مثل شفاي بوعلي سينا با تيك تاك تاريخي دقيقه ها
و تلقين هاي مردد خوشبختي و وردهاي مجدد كاميابي
به روي سيني نذرها و دعاها و حوايجش
مؤمنانه مي نشاند.
و خط خشكيده ي همه ي شيرهايي را كه به من داده است
از دور لبهاي بچه گي ام
با دستمالهاي گلدوزي شده ي فراموشي اش
تند تند پاك مي كند.
من حتماً بزرگ شده ام ...
چقدر سختي ما كوچك بود چقدر سختي ما وميرزا شيره و سِد تفنگ فال حافظ را گفتي 200 تومان گفتيم : آخ ، چه تابستان بي بستني و فالوده اي ! 
وقتي بيرون پيتزا فروشي تجريش
فال حافظ را گفتي 200 تومان
و كشيدم ،
آمد : "درد عشقي كشيده ام كه مپرس ..."
وقتي كه با چشمهاي پف آلود
دانه هاي باروتي نسكافه را در آبجوش مي گردانديم
و به خلاصه ي اخبار محلي گوش مي داديم:
"بسم الله الرحمن الرحيم ،
امروز مصادف است با تاريخ ولادتِ ، رحلتِ ، شهادتِ ، غيابتِ ، ..."
در همان صبحي كه كسي نبود موهايت را شامپو كند
و دندانهايت را مسواك بزند
يا دو تا چاغاله ي سبز و درشت در جيبهايت بياندازد ،
چه تابستان بي بستني و فالوده اي ...
و سختي مردماني كه آبهاي سياه را براي
كاغذ و تراش و مداد تو نفروخته بودند
كوچك بود .
و دوباره كشيدم ،
آمد : "گفتم غم تو دارم ..."
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود 
كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد
و كاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت
با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي
و من فراموش مي كردم رايحه ي خوش با من بودنت را
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي
و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم آوار نمي شد
و كاش هر گاه به ماه آسمانت مي نگري
مرا ميان هر آنچه از من به ياد مي آوري ، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي آوري و نه من تو را از ياد مي برم
اگرچه آرزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم تو را
کرنش کابوس، 
بر پيکره خوابي که دير رسيده بود
چشمم را به آسماني گره داد
که ابرهايش گردن ستاره ها را بوسيده
و ماه را تا نيمه سر کشيده بود
تنهاييم ترک خورد
خدا بوسه اش را لا به لاي
مه پنجره قاب کرده بود
تا وقت يورش کابوس
تنهايي تنم را از حفظ نخواند.
فردا دوباره سبز،
خورشيد مي دمد
اي آن که در تباهي دستان تيره اش
فرياد مي زني
مشتاق بودني،
اين جا کوير مرز گذرگاه بودن است.
فردا دوباره سبز،
خورشيد مي دمد
بر پشت پلک هاي فروخفتگان مست.
هر لحظه زندگي
يک مرز ديگر است.
مرا ببخش اي يار؛
با صورتكي كه آينه بازش نميشناسد چگونه به ميعادگاه بيايم؟
مرا ببخش اي يار؛
با چشماني كه ندارم چگونه ديدارت توانم كرد؟
و با دهاني كه نيست چگونه بوسيدنت ميسر است؟
مرا ببخش اي يار؛
ديگر توان آمدنم نيست
براي دوباره ديدن تو هيچ ندارم
مرا ببخش اي صاحب همه چيز
اي همه كس
اي عزيز
چگونه بي من به ميعادگاه بيايم...؟
نگاه كن ؛ شقايق در گامهاي تو روئيده
و خورشيد در شفق نگاه تو مي ميرد
نگاه كن ؛ لحظه آمدنت را چگونه به انتظار نشسته ام
بيا و شب هجران سحر كن ؛ گل نرگس
در سر انگشتان من 
تنها خدا بود
که بر روي سيم ساز
مي رقصيد
تا صداي هق هق تارم
تلنگري باشد
بر قامت جوانه اي که دير رسيده بود
سروري است خالصانه از پيروزي هايت تقديم به دوست عزيزم" محمد "روحش شاد.
دوست؛
مايه دلگرمي است در نابساماني ها
دوست؛
نيمه ديگر توست
همان كه بي او
به كمال نخواهي رسيد
سپاس تو را سزاست
كه دوست مني.
بگذار اعتراف كنم !! 
تو نيستي همه غريبه اند؛
آشنائیشان را به رخ بيگانگيم ميكشند
و من به نرمي عبور يك قاصدك ...
از سرانگشتان لطيف يك پونه وحشي از كنارشان مي گذرم
و با مهري از جنس نياز به پنجره اي از نسل دلهاي شكستني
با سرخي غروب يك انتظار ناب آمدنت را نقاشي ميكنم وخدا
بي صدا به تو الهام مي كند كه آن دخترك كه پائيز ديوانه اش
كردي ديگر نزديكست هواي تكرار قصه مجنون در بيابان
سرگرداني به سرش بزند و تو مي آيي و با اشارتي مي پرسی؛
مگر من چقدر دير كردم كه تو دوباره ....
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من ؛نه اينكه مرا شكل تازه نيست
من از تو مينويسم و كيميا كم است
سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست
در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است
تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما كم است
گاهي تو را كنار خود احساس مي كنم
اما چقدر دلخوشي خوابها كم است
خون هرآن غزل كه نگفتم به پاي توست
آيا هنوز آمدنت را بهار كم است؟!
ديدن تكرار تنهايي تو ... مرا بخوان كه در تب هذياني دست ها 
و عطش غمناك لب هايت هنوز مي سوزم
و زلالي چشمهايت
هنوز به جنون غرق شدن وسوسه ام مي كند
مرا بخوان
به روياهايت
پيش از آن كه از هجوم شعر بيدار شوم
مرا بخوان
بخوان
به نام اشك هايت
پيش از آن كه در اين پژواك مدام قهقهه در سياهي منجمد شوم
تو همچنان
فرياد ؛ سكوت ؛ ترس
من اما بر اين حصار
قفل ابدي نبسته ام
سهم من بيش از اين است
سهم تو بيش از اين است.
وقتي تو نيستي 
نه هست هاي ما
چونان كه بايدند
نه
بايدها ...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم.
عمري
است
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا
!
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه
باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي
ماست
اما چه كسي مي داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!
...
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايدها...
هر
روز بي تو
روز مباداست!

امروز که طلوع لحظه هايم با تو آغاز شده
و هر لحظه از عمرم از نگاه تو جان گرفته
قلبم جز تو کسي را نمي شناسد
اي آسمان نگاههاي من
اي ستاره خوشبختي که امروز مرا نگين خود ساخته اي
بتاب بر من بتاب
که سيراب از عشق نخواهم شد
اي کاشانه من،مرا بطلب به عشق،به زندگي
که با تو آسوده خاطر خواهم بود
در کنار تو قلبم به آرامش ابدي خواهد رسيد
اي مهتاب شبهاي من
با من بمان ، در کنار من باش
که امروز با تو زندگي تازه اي خواهم يافت
امروز تنها لبخند تو خنده من
و اشکهاي تو غمهاي من خواهد بود
در طلوع زندگي فصلهاي پوشالي را فراموش کن
که با توام ، در کنار تو
که هر لحظه به لحظه
نفسهايت را مي شناسم
و با نگاهت آشنا.

دوست آشفتگي خاطر ما مي خواهد
عشق بر ما همه باران بلا مي خواهد
آنچه از دوست رسد جان ز خدا مي طلبد
و آنچه را عشق دهد ، دل به دعا مي خواهد
پير ما غسل به خوناب جگر مي فرمود :
که دل آينه عشق است ، صفا مي خواهد
تو و تابيدن درکلبه درويشي ما
تو خود اينگونه نخواهي که خدا مي خواهد
بوسه اي زان لب شيرين ! که دل خسته من
پاي تا سر همه درد است دوا مي خواهد
گوش جانم ، سخن مهر تو را مي طلبد
باغ شعرم نفس گرم تو را مي خواهد
همچو گيسوی بلند تو شبي مي بايد
تا بگويم که دلم از تو چه ها مي خواهد
تا گشايد دل تنگم به پيامي بفرست
آنچه گل از نفس باد صبا مي خواهد.

نگاهت را آهسته بر نگاهم دوز
تا آنچه دريايي ست
تا آنچه رويايي ست،ببارد بر سردر منزل قلبم
نشانت را از که بپرسم
سراغت را از چه بگيرم
جز محصور بي حصر نگاهت
بيفزای بر من
چو عشق ، چو باران ، چو رود
ببار بر من
چو نور ، چو عشق ، چو رود
دست بر دستم گذار
چشم بر چشمم بدوز
و هيچ گاه از نگفتن نگو.

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پر وا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايی نداشت
گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف
گوهر اشکی که من ميخواستم پيدا نبود
بر لب الوان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگری هم بود اما ای دريغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
" به نام حق "
به نام آنکه دوستي را آفريد ، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنکه کلمه را آفريد
و کلمه چه بزرگ است در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که مي خواستم
از او بگويم.
که هر چه بود ، پيش از هر کلامي ، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي کوچک را شست.
سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل
و اين دل بينهايت ، چه جاي کوچکي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش
در تمام ميخکهاي سر هر ديوار ، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش
همانگونه که بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم
يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم که بعد از سرآغاز کلامم ، فقط خود او ميداند
که آن ثانيه ها چگونه گذشت
فقط آنقدر او را شناختم که در سايه هاي افتاده به کلامش ، به دنبال
جاي پاي خدا باشم
اينجا ، هر چه هست ، جز با صداقت او و کلام و نقشهاي او ، حوض
بي ماهيست
يا وسعتي بي واژه
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي که هيچکس جدي نگرفتش
اينجا را هديه ميکنم به آنکس که براي سبدهاي پرخوابمان ، سيب آورد.
حيف که براي خوردن آن سيب ، تنها بوديم...